شمارهٔ ۶۷۰
ای دل ز آیینه تعلیم تن آسانی بگیرخرقه را دور افکن و دامان عریانی بگیر
زلف خوبان می پذیرد گر غباری می رسدهرچه دوران می دهد وقت پریشانی بگیر
اهل عالم را سوادی نیست در علم معاشابتدای این ز افلاطون یونانی بگیر
کی تأسف سود دارد کار چون از دست رفترخصتی در قتلم اول از پشیمانی بگیر
باغبان امروز در شهر است و گلشن خلوت استداد عیش ای بلبل از گل های بستانی بگیر
اختیار اختر طالع گناه من نبودآسمانم گفت این الماس پیکانی بگیر
این همه گمراهی از طول امل داری سلیمخویش را از دست این غول بیابانی بگیر