شمارهٔ ۶۶۸
ای خطت سرمایه ی عنبرفروشان بهارهمچو سایه فرش راهت سبزپوشان بهار
غارتی از حسن او آمد گلستان را که نیستبرگ سبزی در بساط گلفروشان بهار
ناله ای از آشیان بلبل ما برنخاستهمچو مرغ بیضه از شرم خموشان بهار
عیب گلشن بر کسی ظاهر نمی گردد که هستگرد کوی او یکی از پرده پوشان بهار
شور در عالم سلیم افکنده موج گریه امنیست همچون اشک من سیل خروشان بهار