شمارهٔ ۶۶۶
آمد بهار و باغ شکفت از سرور ابرجیب هواست نافه ی مشک از بخور ابر
از بس که آب و تاب ز فیض هوا گرفتگوهر توان شمرد به درج بلور ابر
بی صرفه هرکه حرف زند، خصم دولت استاز سایه ی همای مگو در حضور ابر
چون پشت لاله گرم نباشد، که می شودنارنج آفتاب نهان در سمور ابر
دامان من چو هست، به دریا چرا رودنزدیک کرده چشم ترم راه دور ابر
گو خصم با سلیم مکن دعوی سخنشبنم ز خود چه لاف زند در حضور ابر