شمارهٔ ۶۶۵
حسن، شیرین را ازان می پرورد دایم به شیرکز برای کشتن فرهاد گردد شیرگیر
تا ازو زخمی نگیرم دلپسند خویشتنبرنمی دارم سر از دنبال پیکانش چو تیر
می دهم دل را و می گیرم پریشانی ازوگر درین سودا نباشد طره ی او شانه گیر
در چمن هر گه به او همراه می بیند مرااز پی سر چون رقیبان می کشد بلبل صفیر
ما پریشان خاطران در بند سامان نیستیمخط آزادی ست بر اندام ما نقش حصیر
کرد این موی سفید از خویش ما را ناامیدشکر از خود دست شوید در کنار جوی شیر
هر دو روزی دیگری را پیش می آرد سلیممی کند دوران چو طفلان بازی میر و وزیر