گنج

شمارهٔ ۶۶۴

زخم ناسورم من و از لطف مرهم شرمسارچون گل پژمرده ام از روی شبنم شرمسار
بهره ای جز اشک و آه از من نصیب کس نشدحاصلم دارد مرا چون نخل ماتم شرمسار
خلق را کوتاهی از خویش است و ما را از فلکعالمی شرمنده اند از ما و ما هم شرمسار
کاسه ی سر را قدح کن، می ز جام خود بنوشتا به کی باشد کی از ساغر جم شرمسار
تا سلیم از بی وفایی های او دم می زنممی‌کند آن تیغ خونریزم به یک دم شرمسار