گنج

شمارهٔ ۶۶۱

آمد بهار و شد می چون ارغوان لذیذآن می که آب خضر نباشد چنان لذیذ
آن می که نکته سنج، خیال رطب کنداز وصف او به کام شد از بس زبان لذیذ
آن می که در مذاق بود هوشمند راچون پند پیر تلخ و چو عیش جوان لذیذ
در بزم او نظاره ی ساقی چو نیشکرانگشت حیرت است مرا در دهان لذیذ
تا حشر، شکر نعمت من می کند همایاز بس که شد مرا ز غمت استخوان لذیذ
خلق از برای یکدگر آزار می کشندیک میوه نیست در دهن باغبان لذیذ
از می مرا چه ذوق، که در کام من سلیمنبود ز دوری لب او شهد جان لذیذ