شمارهٔ ۶۶۰
به خون خود کنم آلوده، ای صبا کاغذچو آن کسی که کند رنگ با حنا کاغذ
کند بهار به برگ شکوفه یاد تراچو آشنا که فرستد به آشنا کاغذ
گمان بری که ز هم ریخت دفتر افلاکز بس به کوی تو می ریزد از هوا کاغذ
نمی رسد به تو دست از کتاب، دانا رادهد چه پایه بلندی، به زیر پا کاغذ
عجب که زحمت چشمی دگر تواند دادبه خاک پای تو داده ست توتیا کاغذ
به زندگی پی میراث خواری ام صدبارگرفت همچو کبوتر ز من هما کاغذ
مباش از دم آتش فشان او ایمنبه راه عشق اگر باشد اژدها کاغذ
به کوی او پی رسوایی ام سلیم کندبلند از بغل قاصدان صدا کاغذ