گنج

شمارهٔ ۶۵۴

آنچه در پرده ی گل بود نهان، روی تو بودگره غنچه گشودیم، در آن بوی تو بود
گلخنم بود به از باغ، که در چشم مراآتش و دود در آن، روی تو و موی تو بود
هر کجا زمزمه ی مرغ سحرخیزی خاستنیک چون گوش نهادیم، دعاگوی تو بود
نشد آوارگی از قرب تو مانع ما راهر کجا پای نهادیم سر کوی تو بود
حشمت چشم تو از چشم مرا دور نشدروی صحرا همه بر گله ی آهوی تو بود
حسن روزی که ترا جامه ی رعنایی دادهمچو سرو چمن آن تا سر زانوی تو بود
رفتی و شورش مرغان چمن آخر شدمی توان یافت که آنها ز گل روی تو بود
پنجه ام را به گریبان سروکار افتاده ستای خوش آن روز که آن شانه ی گیسوی تو بود
بود در راه ترا قطع بیابانی چندورنه در خانه ی خود کعبه به پهلوی تو بود
نیست در کار محبت چو تو فرهاد، سلیمتیشه ی کوهکنی در خور بازوی تو بود