شمارهٔ ۶۵۳
خرم آنان که به دل راه تمنا بستندچشم از هر دو جهان چون لب دانا بستند
مانع جلوه ی معنی بود این نقش و نگاردر میان من و او پرده ی دیبا بستند
نتوان شب به سر کوی تو پنهان آمددل نالان جرسی بود که بر ما بستند
از پی عشرت دیوانه بساط افکندنددامن کوه چو بر دامن صحرا بستند
زندگی نیست متاعی که بر آن دل بندندتهمتی بود که بر خضر و مسیحا بستند
دختر تاک حلال آمده در خانه ی مااین نکاحی ست که در عالم بالا بستند
حسن را زیوری از عشق نباشد خوشتراین حنا بود که بر دست زلیخا بستند
هیچ کس راه ندارد به سراپرده ی قرببر تو ای دل در این بزم نه تنها بستند
رشته هرگز نبود سخت چنین، پنداریپای مرغ دل من با رگ خارا بستند
ساقیان دختر پیری که به جا مانده ز تاکخوب کردند که بر گردن مینا بستند!
ابر با سبزه ی لب تشنه ی ما کم لطف استباغبان را چه گنه، آب ز بالا بستند
عندلیبان چمن از ستم باد خزانعهد و پیمان همه بر بیضه ی عنقا بستند
خویش را تا به بیابان طلب گم نکنندبی قراران جرس از آبله بر پا بستند
هیچ کس معرکه ی شهرت مجنون نشکستاین طلسمی ست که بر نام سلیما بستند