گنج

شمارهٔ ۶۴۱

سوی وطن ز ناله ام آشوب می بردقاصد دلش خوش است که مکتوب می برد
از روی خوب آنچه بماند شکیب ماآواز خوب یا سخن خوب می برد
از خاک مصر، آه زلیخا بلند کردگردی که نور دیده ی یعقوب می برد
هر گل که بر بساط طرب نقش کرده اندفراش روزگار به جاروب می برد
از رزمگاه عشق، سر خویش را سلیمهمچون علم برون به سر چوب می برد