شمارهٔ ۶۴۰
از غم هرکسی این سوخته تن می لرزدتیشه بر کوه زنی، خانه ی من می لرزد
دلم از ناله ی مرغان چمن می لرزدهرکه فریاد کند، پیکر من می لرزد
نفس باد خزان در تو اثر کرده مگر؟سخت آواز تو ای مرغ چمن می لرزد
جوهر جرأت هر دل ز زبان معلوم استدلو در چاه چو خالی ست، رسن می لرزد
بس که رسوایی ام آورده قیامت به سرشچون بری نام مرا، خاک وطن می لرزد
جنبش لاله و گل نیست ز تأثیر صباکه ز رشک رخت اعضای چمن می لرزد
جامه چون عاریت است آگه ازو باید بودجان بیچاره ازان بر سر تن می لرزد
پیش او کشته شدن را سببی نیست سلیمدل چو سیماب ازان در بر من می لرزد