شمارهٔ ۶۳۹
چه شد نگاه تو گر شرم ما نگه داردکه آشنا طرف آشنا نگه دارد
هر استخوان که نشانی برو ز تیر تو هستبرای تحفگی آن را هما نگه دارد
گرفته سرو ز قد تو خط آزادیولی چه فایده، بگذار تا نگه دارد
ز توست رونق ایام، اگر ز هر آفتترا نگاه ندارد، مرا نگه دارد؟
گرفته ام سر راهی به سیل همچون پلمرا به دعوی عشقت خدا نگه دارد!
ندیده پرده دری هیچ کس چو دختر رزخدا ز آفت این بی حیا نگه دارد!
حریف راز کسی نیستم که عاقل رابه کار آنچه نیاید، چرا نگه دارد؟
چو راز عشق نه در دل، نه در زبان گنجدبه حیرتم که کسی در کجا نگه دارد
ز عشق تربیت دل هوس مکن، چو کسیکه موم بر نفس اژدها نگه دارد
به کوی عشق به غیر از سلیم نیست کسیکه دست گر رود از کار، پا نگه دارد