گنج

شمارهٔ ۶۳۸

به عشق، کار جز از دست من نمی آیدبیار تیشه که از کوهکن نمی آید
فغان که هرکه قدم در حریم عشق نهادچو شمع زنده برون ز انجمن نمی آید
چو طفل، گریه ی ما شرح درد پنهان استسخن مپرس که از ما سخن نمی آید
بیا و بلبل و گل را ز خویش ممنون کنبهار بی تو به سوی چمن نمی آید
ازان چو طفل بر احوال خویش می گریمکه ریشخند بزرگان ز من نمی آید
بیان لذت لب تشنگی سلیم از شوقنمی کنیم، که آب از دهن نمی آید