گنج

شمارهٔ ۶۳۷

به بی‌پروایی ما غافلان، تقدیر می‌خنددچو شیری کز کمین بر شوخی نخجیر می‌خندد
جوانان ناتوانی‌های پیران را چه می‌دانندکمان دارد ز سستی پیچ و تاب و تیر می‌خندد
تبسم چون کند آغاز، جان بخشد جهانی راز تمکین گرچه همچون صبح محشر دیر می‌خندد
زمانه کین مظلومان ز ظالم می‌کشد آخربه پیش اهل معنی، زخم بر شمشیر می‌خندد
سلیما آنچنان بر فرش راحت تکیه‌ای داردکه بر دیبای بستر، غنچهٔ تصویر می‌خندد