گنج

شمارهٔ ۶۳۲

دلم از رهگذر فقر، حکایت نکندحکم شاه است که درویش شکایت نکند
توبه ام خضر ره کعبه ی مقصود نشدآه اگر پیر خرابات هدایت نکند
ای دل از شکوه ی او این همه خاموشی چیستدیگر آن لطف که می کرد، نهایت نکند
از ادب پیش لبت غنچه دهن نگشایدپسته خود کیست که این شیوه رعایت نکند
التماسی که ازو در دل من هست این استکه چو دشنام دهد، نام رعایت نکند
شمع راضی ست که در دست صبا کشته شودبهتر آن است که فانوس حمایت نکند
دل به یک بوسه ز لعل تو تسلی نشودقطره، کار چمن تشنه کفایت نکند
خوشتر از کوه ندیدم، به جهان غمازیکه بجز آنچه شنیده ست، روایت نکند
گله ی دوست به دشمن نتوان کرد سلیمکس بر شحنه ز فرزند شکایت نکند