شمارهٔ ۶۲۷
غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شدقدح را بر زمین مگذار ساقی کآسمان گم شد
در آن زلف از ضعیفی می دهد آهم نشان از دلکه سوزن می شود پیدا چو شب با ریسمان گم شد
علاج داغ دل کردیم اما درد پنهان راره بیرون شدن از کوچه های استخوان گم شد
ز شور عندلیبان سرو و گل در رقص می آیندچمن رنگ دگر پیدا کند چون باغبان گم شد
به بزم وصل خود تا چند می گویی مرا گم شونه سیمابم، میان انجمن چون می توان گم شد؟
عبث خاک وطن از انتظارم چشم بر راه استکه عنقا تا قدم بیرون نهاد از آشیان، گم شد
طلبکار سخن عشق و زبان از شرم خاموش استچو پیدا شد خریداری، کلید این دکان گم شد
جهان بیاختیار آرامگاه اهل دل باشدکه شب منزل شود، هرجا که راه کاروان گم شد
ز بیم زندگی بر جان نظر در حشر نگشایمنگوید تا زمین از جای رفت و آسمان گم شد
غلام و پاجی هندوستان از فارسی گفتننمیدانند حرفی غیر این بشکست و آن گم شد!
سلیم این در جواب سحرپردازی که میگویدکتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد