شمارهٔ ۶۲۸
سحر که ناله مرا گرم چون جرس گیردز دود آه دلم صبح را نفس گیرد
ز قید باده پرستی دم نیم آزادچو محتسب بگذارد مرا، عسس گیرد
ز دام زلف تو بیکار شد چنان صیادکه همچو طفل به صد حیله یک مگس گیرد
کند خیانت یک نفس، کشوری ویرانیکی ست دزد و عسس صدهزار کس گیرد
به غیر جانی ازو نیست شرمساری مازمانه هرچه به ما داده است، پس گیرد
روم سلیم چو سوی چمن، به هر قدمیهزار جای سرراه من قفس گیرد