گنج

شمارهٔ ۶۲۵

سایه ی بخت، مرا افسر شاهی باشدمرهم داغ دلم برق سیاهی باشد
فتنه ی دور جهان نیست ز تحریک کسیبحر در موج نه از جنبش ماهی باشد
نگهی وقت شهادت ز تو شد قسمت مامفت کی کشته شود هرکه سپاهی باشد
در طلبکاری او شوق چنان می بایدکه اگر کشته شوی، خون تو راهی باشد
من کجا و سفر از کوی خرابات، سلیمچه توان کرد چو تقدیر الهی باشد