شمارهٔ ۶۲۴
قدم هرکس به راه او نهد منزل نمیخواهدبه این بحر آنکه گردد آشنا، ساحل نمیخواهد
ازان چون مرغ بسمل میتپم در خاک و خون دایمکه بعد از مرگ هم آسودهام قاتل نمیخواهد
قبول خاطر ای همدم به دست کس نمیباشدترا بسیار من میخواهم، اما دل نمیخواهد
بنازم اهل همت را که احسان کریم مادو عالم را به منت میدهد، سایل نمیخواهد
حرم از پیش راه عاشقان گو یک طرف بنشینکه چون ریگ روان این کاروان منزل نمیخواهد
به تنهایی مرا همصحبتان ای کاش بگذارندچراغ لاله را صحراست خوش، محفل نمیخواهد
جهان سامان خود را عیبپوش ناقصان داردکه پای خویش را طاووس جز در گِل نمیخواهد
سلیم از ناله خود را هر نفس آرم به یاد اوز خود مرغ قفس صیاد را غافل نمیخواهد