گنج

شمارهٔ ۶۲۰

از بس که مرا بخت زبون شور برآمدگر دانه فشاندم به زمین، مور برآمد!
خمیازه کشان رفت دل از بزم وصالششد مست به میخانه و مخمور برآمد
چون دید گرانباری سامان تجلیفریاد ز درد کمر از طور برآمد
با خرمن ما هیچ مپرسید چها کردآن برق که از خوشه ی انگور برآمد
هر خار درین باغ بود غنچه ی گل رانیشی که ز دنباله ی زنبور برآمد
شد صرف ره عشق، بنازم سر خود رااین نغمه سلیم از سر منصور برآمد