شمارهٔ ۶۱۶
دل در طلب چه گوش به صوت درا کندمجنون عشق، رقص به آواز پا کند
مست تو پابرهنه به دریا حباب واربر روی آب گردد و کسب هوا کند
درویش عشق را ز قلم دست کوته استمشق شکستگی ز نی بوریا کند
گریان به عالم آمد و نالان به خاک رفتچون کوه، سنگ تربت عاشق صدا کند
در ملک هند، بی می انگور سوختیمکو غوره ای دریغ که کس توتیا کند
دل را گمان صبر و شکیبی به خویش هستمعلوم می شود گره خود چو وا کند
مغرور را سزا رسد از دور آسمانباد از بروت خوشه برون آسیا کند
چون قطره، برگرفتهٔ خود را جهان سلیمبر آسمان رساند و از کف رها کند