شمارهٔ ۶۱۵
ز فیض شمع رخت ذره آفتاب شودغبار در خم زلف تو مشک ناب شود
شراب اگر ندهد نشأه ای ترا، چه عجبز شرم لعل تو می در پیاله آب شود!
ز باده بس که برافروخت چهره در گلشنبه هر طرف که رود، بلبلی کباب شود
به یکدگر همه اسباب عیش متفق اندز می پیاله چو پر گشت، ماهتاب شود
ز بس خجل بود از نسبت وجودم خاکزمین چو آبله در زیر پایم آب شود
درین فسردگی آتش برای مرغ کجاستمگر به شعله ی آواز خود کباب شود
امان نمی دهد آوارگی سلیم مراکه پیرهن زعرق خشک چون حباب شود