شمارهٔ ۶۱
تماشایش برد از آهوی وحشی تک و دو راز رفتن بازدارد حیرتش عمر سبکرو را
نخواهد همچو فرهادی به دست روزگار افتادزند بر هم اگر صدبار تاج و تخت خسرو را
کمال اهل دنیا حاصل از آب و علف آیدخر عیسی اتاقه کرد بر سر خوشهٔ جو را
قدم در راه نه، تا کی به قید کاروان باشیبه از توفیق، در عالم رفیقی نیست رهرو را
غم کم عمری مهتاب مستان را نباید خوردکه بوی شیر می آید هنوز از لب مه نو را
صبوحی کرده هر گه از چمن آمد سلیم آن گلز شرم روی او خورشید دور انداخت پرتو را