شمارهٔ ۶۰۳
سری دارم چو مغزش در میان دردولی همچون گره بسته در آن درد
هما دارد، شنیدم، استخوان دردمن رنجور هم دارم همان درد
کنم دریوزه ی درد از دل خویشندارم بر کسی دیگر گمان درد
چرا نالد کسی کو با طبیبانتواند گفت من دارم فلان درد
به بیدردی تو خو کردی، وگرنهفتاده از زمین تا آسمان درد
اگر یک عقده از کارم گشایدنخواهد کرد دست آسمان درد
به عشق از بس سر من خورد بر سنگکند دایم چو پای رهروان درد
ز تأثیر هوای نفس، هرگزهما فارغ نشد از استخوان درد
سلیم از مصر، یوسف سوی کنعانفرستد کاروان در کاروان درد