شمارهٔ ۶۰۴
میکشان روی تمنا کی به زمزم مینهندجام میگیرند و منت بر سر جم مینهند
ترک عالم لازم مستیست، میخواران از آنوقت جام می کشیدن چشم بر هم مینهند
جنس خود را خوار نتوان دید، میلرزد سپهردر چمن مستان چو پا بر روی شبنم مینهند
کاش بگذارند غمخواران به حال خود مرامیشود ناسور، زخمم را چو مرهم مینهند
نالهٔ مستانه خون از سنگ بگشاید سلیمجام می بیهوده از کف اهل ماتم مینهند