گنج

شمارهٔ ۶۰۱

پرتوی هردم به دل فیض الهی افکندوقت آن آمد که داغ ما سیاهی افکند
سرفرازی از سر عریان بود خورشید راشمع سر در پیش از صاحب کلاهی افکند
می شود لب تشنه را معلوم، راز تشنگیبر لب دریا اگر گوشی چو ماهی افکند
لاله در باغ از نوید مقدم او همچو شمعتاج خود را پیش باد صبحگاهی افکند
کوششی دارد پی سرمایه ی خود هرکه هستبخت من بردارد، ار داغی سیاهی افکند
چشم مستت ریخت خونم را، بلی اینش سزاستهرکه طرح آشنایی با سپاهی افکند
چتر سبز تاک را نازم که مستان را سلیمسایه اش در سر هوای پادشاهی افکند