شمارهٔ ۶۰۰
خروش فتنهای از روزگار میآیدچو بانگ سیل که از کوهسار میآید
صفای دل طلبی، چشم از جهان بربندکه رخنهایست کز اینجا غبار میآید
ز چوب عود بود کشتی فناطلبانکه هرچه غرق شود زان، به کار میآید
جنون ز سبزهٔ خط تو در سرم گل کردکه از خزان تو بوی بهار میآید
گرم به وصل رساند سلیم، نیست عجبکه هرچه گویی ازین روزگار میآید