شمارهٔ ۵۸۰
از قفای زلف مشکین تو عنبر میدوددر رکاب حلقهٔ گوش تو گوهر میدود
چون زلیخا در رهت ای یوسف گل پیرهنگه به دیوار آفتاب و گاه بر در میدود
رهروان را نیست آرامی، که همچون گردبادپا به دامن هرکه پیچیدهست بهتر میدود
قطرهقطره اشکم از لبتشنگی در راه شوقدر سراغ آب، چون خیل سکندر میدود
میفروشد نکهت پیراهن او را صبابرگ گل در باغ هرسو از پی زر میدود
اشک میجوشد ز چشمم در قفای او سلیمپادشاهی رفته، وز دنبال، لشکر میدود