شمارهٔ ۵۸۱
اضطراب دلم از شوق تو دیدن داردمرغ بسمل چه هنر غیر تپیدن دارد
از ره دیر و حرم پای مکش همچو غبارقدمی چند به هر کوچه دویدن دارد
ندهد تیغ سزای سر افسرطلبانچون سر شمع، به مقراض بریدن دارد
پرده چون افکند از چهره ی گل، رویش رادوستان خوب ببینید که دیدن دارد
ندهد دل که کسی بگذرد از کوچه ی ماسیل اینجا هوس خانه خریدن دارد
نیست مکتوب، که این غنچه ی خون آلودی ستراست این است که این نامه دریدن دارد
هر متاعی که بود، قابل سنجیدن نیستبجز از باده ی گلگون که کشیدن دارد!
چون برد دست تهی از سر کوی تو سلیم؟غنچه ای از چمن وصل تو چیدن دارد