شمارهٔ ۵۷۲
چون خم می امشب از مستی دلم در جوش بوددر نوازش کردنم دست سبو بر دوش بود
رفت ایامی کز آسایش نصیبی داشتیمصرف داغ عشق شد گر پنبه ای در گوش بود
گل بسی شب ها به خوابت دید در آغوش خودصبح چون بیدار شد، خمیازه در آغوش بود
صحبت امشب ندانم در گلستان چون گذشتباغبان در خواب و بلبل مست و گل بیهوش بود
در غریبی ناله ما سرگشتگان آموختیمدر وطن تا بود سنگ آسیا خاموش بود
شب که ضبط گریه می کردم به بزم او سلیملخت دل در زیر مژگان، آتش خس پوش بود