گنج

شمارهٔ ۵۶۵

آنکه چون گل غیر جام لعل دورانش ندادآب را جز در سفال آخر چو ریحانش نداد
هیچ کس چون موج، خندان سیر این دریا نکردکاین محیط از فتنه آخر سر به طوفانش نداد
سوختم بر حال آن دیوانه کز شور جنونرفت بر صحرا، جهان ره در بیابانش نداد
عیش این گلشن مپرس از گل، که تعجیل خزانفرصت یک آب خوردن در گلستانش نداد
غنچه ی ما تربیت از باغبان کم دیده استجز در آتش آب هرگز همچو پیکانش نداد
کار ما بر مدعا زین سفله کی گردد سلیم؟داشت هر کس آبرویی، این جهان نانش نداد