گنج

شمارهٔ ۵۶۴

گل ز رخسار تو رنگ و بو به دامن می کشدلاله از شوق تو همچون شمع گردن می کشد
هرچه با دل کرده بودم، یافتم از عشق توانتقام سنگ را آتش ز آهن می کشد
در شکست خویش با این عاجزی دستم قوی ستشیشه ی من سنگ از مشت فلاخن می کشد
خامه ی نقاش را ماند چراغ کلبه امکز نشان دود بر دیوار، سوسن می کشد
با حوادث بس که عادت کرده ام در خانه امانتظار سیل دایم چشم روزن می کشد
اهل حکمت، چاره ی فاسد به افسد می کننداز کف پا خار بیرون نوک سوزن می کشد
رفتنم را غیر گر مانع شود از مهر نیستاز محبت کی کسی را خار دامن می کشد
زاهدان را می دهد جامی که هوش از سر برداز کدوی خشک، پیر دیر روغن می کشد
در پی آزار پاکان است از بس روزگارجوهری چون رشته گوهر را به سوزن می کشد
هرکه جامی خورد، من دارم خمارش را سلیمانتقام دیگران را چرخ از من می کشد