گنج

شمارهٔ ۵۵۴

به هر چمن که دلم با فغان درون آیدز داغ لاله ی او تا به حشر خون آید
به شوق دیدن من سر به کوه و دشت نهدز هر دیار که دیوانه ای برون آید
نمی شود به فسون رام با کسی این مارمرا به دست، سر زلف یار چون آید؟
نظر به جانب گل بی رخ تو نگشایمبه دیده ام چو گل چشم اگر درون آید
به فیض عشق بنازم که آفتاب سلیمبه دیدنم همه صبح از پی شگون آید