گنج

شمارهٔ ۵۵۲

قلم من که سخن با ورق دل داردهمچو خورشید بسی صفحه ی باطل دارد
بود از شوق خرابات و حرم هر بیتملیلی عشوه طرازی که دو محمل دارد!
گر به تعمیر نشد حاجت این دیر خرابخم می پای چو طاووس چه در گل دارد؟
چند خمیازه دهد ساغر ما را چون گلآخر از شیشه بپرسید چه در دل دارد
باده ی عیش تمنا مکن از جام هلالشیشه ی سبز فلک، زهر هلاهل دارد
این که هردم به سر خرمن ما می تازدکیست کز برق بپرسد که چه حاصل دارد
نرود از سر راه تو چو گل، پنداریریشه از جوهر خود آینه در گل دارد
چه غم از آفت چشم بد اختر، که سلیمداغ تعویذ خود از زخم، حمایل دارد