گنج

شمارهٔ ۵۴۱

چون گل ز پاره ی دلم اسباب داده اندچون لاله ز آتش جگرم آب داده اند
خواهد بهانه از پی خون ریختن، مگرتیغ ترا ز دیده ی من آب داده اند؟
زحمت مکش که کس نتواند به جور کشتما را که سخت جانی سیماب داده اند
قطع نظر ز طاعت حق، سجده کردنی ستاین طاق ابرویی که به محراب داده اند
خال تو همچو حلقه ی زلف تو دلرباستاین دانه را ز چشمه ی دام آب داده اند
بیهوده نیست روی به صحرا اگر نهنددیوانگان که خانه به سیلاب داده اند
ساحل غبار بود ز خاطر سلیم رفتتا راه ما به حلقه ی گرداب داده اند