گنج

شمارهٔ ۵۴۰

از بزم می چو آن قد رعنا بلند شدآتش چو شمع از سر مینا بلند شد
از بس به سینه ی آه شکستم ز بیم اودودم چو مجمر از همه اعضا بلند شد
پهلو به بستری که نهادم، ز سوز دلآه و فغان ز صورت دیبا بلند شد
دیوانگان او چو خس و خار می دوندتا دست گردباد ز صحرا بلند شد
هرجا حدیث ما رود، او نیز داخل استنام فلک ز دشمنی ما بلند شد
آه و فغان من به فلک شعله زد سلیمبگریز ای حریف که غوغا بلند شد