شمارهٔ ۵۲۸
بر رخت راه نگاه از گلستان بیرون رودشانه در زلف تو از موی میان بیرون رود
می روی از باغ و گل ها را پریشان می کنیچون عزیزی کز میان دوستان بیرون رود
چون بسوزم، هر نفس خاکسترم از شوق گلبی نسیمی همچو دود از آشیان بیرون رود
گر گل از بلبل حجابی می کند باور مکنباش چندان کز گلستان باغبان بیرون رود
نه همین تنها ره کنعان زلیخا بسته استمی برد غیرت به هر سو کاروان بیرون رود
بس که دارم یار دور افتاده ای در هر دیارمی روم از خود، به هر سو کاروان بیرون رود
ذوق مستی آن کسی دارد که چون بلبل سلیمدر بهار آید به باغ و در خزان بیرون رود