گنج

شمارهٔ ۵۲۲

مشاطه خم گیسوی جانانه نسازداز پنجه ی خورشید اگر شانه نسازد
روشن نشود دلبری شمع، کسی راتا سرمه ز خاکستر پروانه نسازد
با مستی یک هفته، بگویید چمن راکز لاله و گل این همه پیمانه نسازد
دلگیر شود شمع چو در خلوت فانوساز موم بجز صورت پروانه نسازد
عشقم به خرابات کشید از در کعبهرسوایی مجنون به سیه خانه نسازد
سیلاب سرشکی که سلیم از مژه ریزدمشکل که جهان را همه ویرانه نسازد