شمارهٔ ۵۲۳
ز دست رفت دل و در پی شراب افتادفغان که مهر سلیمان ز کف در آب افتاد
به وعده کار فتاده ست عاشقان تراگذار قافله ی تشنه بر سراب افتاد
گذشت هجر به من، تا وصال او چه کندچراغ صبحم و کارم به آفتاب افتاد
رخ تو از عرق شرم می برد هوشملطیف تر بود آن گل که در گلاب افتاد
سلیم، هند جگرخوار خورد خون مراچه روز بود که راهم به این خراب افتاد