گنج

شمارهٔ ۵۲۰

دل به تدبیر رهایی چو به سویم بیندچون گره، بسته ی صد سلسله مویم بیند
صاف سرچشمه ی حیوان، تهی از دردی نیستخضر کو تا می یکدست سبویم بیند
آنکه منعم کند از باده ی گلگون دایمنتواند ز حسد رنگ به رویم بیند!
چون روم از سر کوی تو، به من هرکه رسدگره گریه ی پنهان ز گلویم بیند
خضر آن گه شود از همتم آگه که سلیممرده از تشنه لبی بر لب جویم بیند