گنج

شمارهٔ ۵۱۹

از نکهت تو باده ره هوش می زندگل را حدیث روی تو بر گوش می زند
در آه و ناله مصلحت خویش دیده ایماز پختگی ست گر می ما جوش می زند
مغرور صبر خویش مشو در جفای دوستانگشت، عشق بر لب خاموش می زند
چندان که همچو دف ز جهان ناله می کنمسیلی همان مرا به بناگوش می زند
زاهد چو حرف توبه به من می زند سلیمهر دم سبوی باده به من دوش می زند