گنج

شمارهٔ ۵۱۶

خرم آن روزی که یاری جانب یاری رودگل شود بر سر شکفته چون به پا خاری رود
شغل عشقی نیست تا دل را کنم مشغول آنکو جنونی تا سر ما بر سر کاری رود
کارها را سهل نشماری که فوت دولت استملک اگر از دست جم بیرون نگین واری رود
در قفای سایه ی ابر بهاری می رویمهرکه را بینی، به دنبال هواداری رود
غم مخور، فکر سخن کن، عقل اگر داری سلیممشتری کم نیست چون یوسف به بازاری رود