شمارهٔ ۵۱۱
بهار رفته ز بس دلپذیر میآیدز بیضه مرغ چمن در صفیر میآید
نسیم شاخ شکوفه پیالهنوشان راچو تحفهایست که از سوی پیر میآید
ز بس که بیخته آید نسیم ابر بهارگمان بری که مگر از حریر میآید
نشاط سیل زند شانه از دم ماهیبه زلف موج که عید غدیر میآید
قدح به خم زن و زود ای حریف بر سرکشکه می ز شیشه به پیمانه دیر میآید
شراب خوردن آن طفل، تهمت پاک استهنوز از شکرش بوی شیر میآید
ز بس به باغ، سلیم از ملال دلگیرمبه چشم، شاخ گلم همچو تیر میآید