گنج

شمارهٔ ۵۱۰

مشکل که یاد ما به قدح نوشی آورددوری ست نشأه ای که فراموشی آورد
رازی ست راز عشق که با هم دو گوش راهمچون کمان حلقه به سرگوشی آورد
از ناله در خمار به تنگ آمدم، کجاستیک سرمه دان شراب که خاموشی آورد
تا هوش هست در سر من، گریه می کنمکو یک دو جام باده که بیهوشی آورد
یک حرف نشنوی زمن و غیر سوی خویشگوش ترا گرفته به سرگوشی آورد
بر یاد ما پیاله بنوشید همدماناما نه آن قدر که فراموشی آورد
تجرید را ز دست برآید مگر سلیمکآیینه را برون ز نمدپوشی آورد