شمارهٔ ۵۰۹
فلک دایم به قصد مردم وارسته میگرددچو صیادی که در دنبال صید خسته میگردد
درین گلشن مرا بر سادهلوحی خنده میآیدکه دارد مشت خاری وز پی گلدسته میگردد
ز بیتابی سوی مقصود نتواند کسی ره بردپی اسباب خانه، دزد ازآن آهسته میگردد
ز حرف او زبان من مددکار سخنچین استچو آن نخلی که شاخ او تبر را دسته میگردد
ز چشم خوبرویان، ای غزال مشکبو دایمبه دنبال تو صد صیاد ترکش بسته میگردد
سلیم آن بیوفا زان چشم میپوشد ز حال منکه چشم هرکه بر این خسته افتد، خسته میگردد