گنج

شمارهٔ ۵۱

ریزد ز بس غبار دل از هر فغان ماپر خاک شد چو حلقه ی دام آشیان ما
ترسان ز هجر یار ز بس جان سپرده ایممنقار زاغ زرد شد از استخوان ما
با قامت خمیده ره راست می رویمهرگز نجسته تیر خطا از کمان ما
ارباب هوش پی به معانی نمی برنددیوانه ذوق می کند از داستان ما
از ننگ خضر بس که نهفتیم راز خویششد خاک، حرف تشنه لبی در دهان ما
هرگز کسی سلیم ندیده ست آفتیچون تیغ آفتاب ز تیغ زبان ما