شمارهٔ ۵۰
بس است شاهد مستی همین گلستان راکه فاش کرده همه رازهای پنهان را
ز جوش لاله و گل در چمن چراغان استببین ز ابر سیه، دود آن چراغان را
چه صحبت است ندانم که جمع کرده بهارز سرو و گل به چمن راستان و پاکان را
سحاب، طفل در آب اوفتاده را ماندکه گه فشار دهد دیده، گاه دامان را
برای چیست دگر تنگ عیشی مرغان؟که غنچه کرد چو گلچین فراخ، دامان را
سلیم بر حذر از تیر فتنه باش که بازبلند ساخت زمانه کمان شیطان را