شمارهٔ ۴۹۴
جلوه را زیور نباید چون به آیین میرودعار دارد از حنا، پایی که رنگین میرود
بیستون از درد تنهایی اگر نالد رواستکوهکن خود رفت و اکنون نقش شیرین میرود
گر طبیب از جوش اشکم رفت از سر، دور نیستگریهام هرگاه آید، نقش بالین میرود
کوچههای تنگ دارد حسن او با این شکوهحیرتی دارم که چون در خانهٔ زین میرود
پا سبک نه در بیابان طلب همچون نسیمسنگ راهش همره است آن را که سنگین میرود
بلبلی دارم که از گلشن به بوی گل سلیمتا سر بازار از دنبال گلچین میرود