شمارهٔ ۴۹۳
هیچ کس یک قطره آبم غیر چشم تر ندادخواستم گر آتش از همسایه، خاکستر نداد
اعتباری دولت جمشید را پیدا نشدتاک تا از دودمان خود به او دختر نداد!
کار عشق این است کز دل ها زداید تیرگیهیچ کس آیینه ی روشن به روشنگر نداد
نسبتی در عاشقی ما را به مرغ بسمل استتا ز ما صیاد سر نگرفت، ما را سر نداد
از فلک نتوان به افسون یافت کام دل سلیممار هرگز مهره ی خود را به افسونگر نداد