گنج

شمارهٔ ۴۹۰

چون مست من سوار به عزم شکار شدشیر از پی گریز به آهو سوار شد!
بر من گذشت سروی و از شوق دامنشهمچون چنار دست من از کاروبار شد
می را بود به خون سیاووش نسبتیهرجا که فتنه ای ست ازو آشکار شد
بالید چون حباب تن ناتوان منآب و هوای میکده ام سازگار شد
در نافه مشک کهنه چو شد، خاک می شوددر دیده ام خیال خط او غبار شد
دیگر سلیم موسم شور جنون رسیددیوانه مژده باد که فصل بهار شد!